خرید بک لینک
دمی از خاک با شوق تجلی سر برآوردننمیارزد به عمری خاک عالم بر سر آوردنْمن از شرمندگی چون لاله های واژگون عمریستبه سوی آسمانم نیست روی سر برآوردنْکسی باور نخواهد کرد اعجاز تو را ای عشقبرای "خودپرستان" تا به کی "پیغمبر" آوردنْتو خضر واقف از غیبی و من موسای بی صبرمچه دشوار است از کار تو ای دل سر درآوردنْبپرسید از کمانداران ابرویش چرا بایدبه قصد کشتن یک نیمهجان صد لشکر آوردنْبه غیر از وعدهی پاییز معنایی نخواهد داشتبرای باغ پیغام بهاری دیگر آوردنْیکی از پیله ها لرزید ، چشم شمع ها روشن!مبارک باد ! از پروانه ها خاکستر آوردن

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 12:57

سر خود را مزن اینگونه به سنگدلِ دیوانهی تنها، دل تنگ!منشین در پس این بهت گرانمَدَران جامهی جان را، مَدَران!!مكن ای خسته در این بغض درنگ..دلِ دیوانهی تنها، دل تنگ!پیش این سنگدلان،قدر دل و سنگ یكیستقیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یكیست..دیدی آنرا كه تو خواندی به جهان یارترین؛سینه را ساختی از عشقش سرشارترین...آنكه میگفت منم بهر تو غمخوارترین..چه دلازارترین شدچه دلازارترین...ناله از درد مكن،آتشی را كه در آن زیستهایسرد مكنبا غمش باز بمانسرخرو باش از این عشق و سرافراز بمانراه عشق است كه همواره شود از خون، رنگدلِ دیوانهی تنها، دل تنگ

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 12:57

از فتوحاتت بگویم: شهرها، اقلیم هاپر شد از وابسته ها ، درمانده ها ، تسلیم هاٰشاعران توصیف ها کردند از چشمت ، ولی آنچه من دیدم فراتر بود از تفهیم هاٰدل ببندم، دین و دنیایم ؛ نبندم، هستی ام ...شیخ صنعانم که میترسم از این تصمیم ها ٰسهمم از زیبایی ات، تنها تماشا کردن استکشوری هستم که گیر افتاده در تحریم هاٰکندی ساعات تنهایی ، برایم کافی است دیگر از جانم چه میخواهند این تقویم ها !؟

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 0:34

بیا! نخواه که از زندگیم پس بکشم نمیشود که بدون شما نفس بکشمنبودن تو دقیقاً شبیه آن لحظه ستکه از چهار طرف دور خود قفس بکشم عزیز فاطمه! این آرزوی قلب من استکه دست های تو را توی دسترس بکشمو مسجدی بکشم مثل جمکران خودتبه روی منبر مسجد تو را سپس بکشم ...بیا و قلب مرا دور کن از این دنیا مدد بده که خطی روی این هوس بکشمهوای شهر نفس گیر میشود بی توچگونه بی تو ، عزیز دلم ، نفس بکشم؟

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 0:34

غزل گفتم مبادا یک نفر هم بی خبر باشد که خواهان تو باید ، بی گمان ، مرد خطر باشد ببین ، نام تو را در شعر هایم منتشر کردم نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد نه تنها بار غم را دوست دارم ، شانه ی من هم دلش میخواهد آن «بامی که برفش بیشتر ...» باشدنمیخواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد چه عیبی تک درختی از رفیقانِ تبر باشد ؟چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرمکه دختر بچه ای مشتاق لبخند پدر باشد

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 0:34

وقتی که عکس ِ ماهِ تو در برکه قاب شدهی شعر روی شعر نشست و کتاب شد٫مردان شهر ؛ مثل خودم شاعرت شدنداز آن به بعد ؛ انجمن شعر باب شد٫تا آمدم ببوسمش آن روی ماه رایکباره رفتی و همه جا آفتاب شد٫هی سمت عشق رفتم و چیزی نیافتماز دور چشمه بود و جلوتر سراب شد٫روزی تو را خدا به خودم داد و بعدهااز من تو را گرفت شبی، بی حساب شد٫هنگام آفرینش و تبیین رنگ هابخت من از نخست ، سیاه انتخاب شد٫دیدم تو را دوباره شبی بعد سالها...هرچند توی خواب ! ولی مستجاب شد٫می خواستم ببوسمت آن روزها... ولیتا آمدم عمل بکنم، انقلاب شد . . .

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 18:55

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست

دید بازآمدنی در پیِ این رفتن نیست

.

همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدمشان

مثل این بود به یک رود بگویند: بایست

.

مفتضح بودن از این بیش که در اول قهر

فکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست

.

در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون

در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست

.

دهخدا تجربه ی عشق ندارد ورنه

معنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هر دو یکی ست

.

کاظم بهمنی

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 12:17

غم مخور معشوق اگر امروز و فردا می کندشیر دوراندیش با آهو مدارا می کند.زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاستآب را گرمای تابستان گوارا می کند .جز نوازش شیوه ای دیگر نمی داند نسیمدکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند.روی زرد و لرزشت را از که پنهان می کنی؟نقطه ضعف برگها را باد پیدا می کند.دلبرت هر قدر زیباتر، غمت هم بیشترپشت عاشق را همین آزارها تا میکند.از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوستدر دل آیینه دریابد چه با ما می کند.نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیزعاشقی چون من فقط او را تماشا می کند.کاظم بهمنی

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 12:17

دودلـــم اول خط نام خـــدا بنــویسمیا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم.همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بودبا کدامین قلــــم امروز دوتـــا بنویســم.ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی استبخدا خـــود تـــو بگــــو نـــــام کـــــــــــه را بنویسـم.صاحب قبله و قبله دو عزیـزند ولــــــیخوشتر آنست من از قبله نما بنویسم.آسمان مثل تو احساس مرا درک نکردباز غـــم نامــه بـــه بیگانه چرا بنویسم.تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگینقصــــــــه درد بــــــه امّیــد دوا بنویســـــم.قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری استپست باشـــــم کـــــه پَی نان و نـــوا بنویســم.بارها قصـــد خطر کردم و گفتــــی ننویسپس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم.بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزدکـــه «من و تو» به هم آمیزم و «ما» بنویسم.من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذاراین دو را بــــاز همینطور جـدا بنویســـم.شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیستبـاز حتـــــی اگــــر از سوگ و عــــزا بنویســم.با تـــو از حرکت دستــــم برکت مـــــــی باردفرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم.از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشایتا در آن منظـره ی روح گشــــــا بنویسم.تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاندغزلـــــی را کـــه در آن حال و هوا بنویسم.عشق آن روز که این لوح و قلم دستم دادگفت هـــر شب غزل چَشم شما بنویسم

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 12:17

مي شمارم يكي يكي از دوراختلاف ِ مداد هايت رادوست دارم به جاي تو يك بارحل كنم اتحاد هايت رامثل يك بچه ي نديد بديدًدوست دارم كه گوشه ي پيانوكاغذ ِ نـُـت نويسي ات باشم« im calling you » كه مي خوانيلهجه ي انگليسي ات باشم« آروزهاي مـُـضحكي دارم »ًدوست دارم ادامه اش بدهمبازي ِ احمقانه ي دل راكُمكم كن درست بگذارمآخرين تكه هاي پازل رانقشه ي ما هنوز كامل نيستًدوري و هيچ راه حلــّي راچشم هايم نمي كند اثباتديدنت ساده نيست ... حتي باعينك ِ دور بين ِآستيگ مات !!!فاصله سوت مي كشد در شبًدر قطاري كه تو در آن هستيخانه ام روي ريل بود اي كاشكوركورانه دوستت دارمشعرهايت بريل بود اي كاشپاك كن خط چشم هايت راًآرزوهاي لمس كردني امبي حساب و كتاب مي ماندنسبت من به تو طبيعي نيستمثــلِ آتش به آب مي ماندتو كتاب ِ علوم را خواندي ؟ًنيوتن كشف كرده رازت رادر مني كه نچيده افتادمنرسيدم به دست هاي تـو ومثل سيبي رسيده ... افتادمامتحانات من نهايي بود!ًعشق را قهوه اي تر از هر روزته فنجان ادامه مي دادمنصفه شب ، زير ِ نور مهتابيداشتم بــــــــه تو نامه مي دادمپدرم كارنامه ام را ديدً«قطعيت» ها هجوم آوردنددر دلم «انقلاب» و آشوبي استمن نمي دانم از چه مي ترسمپدرم مرد ِ « نــسـبـتا » خوبي است !ــ «سي و يك سال» اختلاف كم است ؟ ــًزندگي هرچه بوده كم بودهزندگي هرچه هست بسيار استما همین بوده ایم از اولدست بالاي دست بسيار استدست بالاي دست بسيار است...

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:22

از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهرباز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهرًدیدم از پنجره خانه هوا طوفانیستبار دیگر نکند بال تو ساییده به شهرًرود اروند خبر داده به کارون که نترسدلبر ماست گمانم که خرامیده به شهرًمصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کندشاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهرًشاهدم این همه نخلاند که ایمان دارندهیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهرًهمچنان هستی و میجنگی خود میدانیدشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهرًمثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطرشهر چسبیده به تو، خون تو پاشیده به شهر%%%%%متن آهنگ محاصره از محمد معتمدی

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:22

بذارین یکم چندش بازی در بیارم، امروز ماهگرد تولدم بود

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 13:22

نه فانوسی, کنار لحظه های تارمان ماندهنه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان ماندهفقط اندوه میگیرد سراغی از غریبی مانهمان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده... بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما راچقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته؟ چقدر از داغ های بر جگر بسیار

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 3:48

هنوز, آیینه ای، هر چند خلوتخانه ی زنگیهنوز ابری و ابر، ابر است... با هر شکل و هر رنگیچه فرقی میکند مردم چه میگویند ای تیمور؟جهان در دست های توست، می لنگی که می لنگیهنوز آن خاطرات تلخ و شیرین نخستینیشبیه قهوه خوش عطری، شبیه چای پر رنگیحلالم کن اگر چنگی زدم بر تار گیسویتکه جز موی تو، گیسویی نمیزد بر دل

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 3:48

صفحه بندی